
خیلی داغــــــــــــــــــــــــــــــــــــونم
نـــــــه میفهمه نـــــــه خواهد فهمید
......::افسوس به دلــــــــــــم::......
می گویند : شاد بنویس …
نوشته هایت درد دارند ... !
و من یاد ِ پیرمردی می افتم ،
که با کمانچه اش ،
گوشه ی خیابان شاد میزد …
اما با چشمهای ِ خیس ...

من که نباشم دنیا یک من کم دارد...
تو که نباشی من یک دنیا کم دارم...

دلم پراست...
پر پر پر
انقدر پر که گاهی اضافش ازچشمانم میچکد
دست هایت که مال من باشد...
هیچ کس....!
مرا دست کم نخواهد گرفت...

من به بـــــــــــاد های این حوالی سوء ظـــن دارم
به تــــو که میرسند
نسیم می شوند!!!

چون یــاב مــے گـیــرنـב
בلــتـــ را از کـُـجـا
بــﮧ בرב آورنـב

از این پس تنها ادامه خواهم داد دیگر حتی به چترمم جواب رد میدهم میخواهم تنهایی ام را به رخ این هوای دونفره بکشم باران نبار من نه چتردارم نه یار.....
حالا که تمام راه را آمده ام
حالا که تا تو هیچ نمانده چقدر دیر خدا یادش آمد
که ما قسمت هم نیستیم . . .
من زبان برگ ها را می دانم … مثلا “خش خش” یعنی “امان از جدایی” پیش از جدایی از درخت هیچ برگی خش خش نمی کند …

گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ؛ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !


خیانت را مدرسه به ما آموخت همان جایی که گفت جالی خالی را پر کنید
از كـــــــــــجاي اين زندگي مجـــــــــــازي تو رو بيرون بكشــــــــم ! درد نبودنت واقعــــــــــيست ....

یه سوال داشتم کوه چون تنها بود سنگ شد یا چون سنگ بود تنها شد
من نه کوهم نه سنگ پس چرا تنها شدم؟؟؟.
اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند.
دیگر گوسفند نمی درند!
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند 





